از گرگ چه توقعی دارید؟
سلام
پایان سال 1387 رو به شما تبریک میگم که امیدوارم باشم سال 1388 رو هم بتونید به پایان برسوید.
این روزا مطالعه کمی دارم و حوصله خوندن یه کتاب جدید رو ندارم گاهی کتابهای قدیمی رو دوره میکنم گاهی هم هیچ
وشما مهمان چند شعر از شاعران جهان هستید...
پابلو نرودا / ترجمه: احمد پوری
بانو
تو را بانو نامیده ام
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی
از خیابان که می گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.
کسی تاج بلورینت را نمی بیند،
کسی بر فرش سرخِ زرینِ زیر پایت
نگاهی نمی افکند.
و زمانی که پدیدار می شوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگ ها آسمان را می لرزانند،
و سرودی چهان را پر میکند.
تنها تو و من،
تنها تو و من، عشق من،
به آن گوش می سپریم.
آنا آخماتوا / ترجمه: احمد پوری
او سه چیز را دوست داشت
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاه، تاووس سفید،
و نقشۀ رنگ پریدۀ آمریکا.
و سه چیز را دوست نداشت:
گریۀ کودکان
مربای تمشک با چایی
و پرخاشجویی زنانه.
...ومن همسر او بودم
هانس ماگنوس انتسنز برگر / ترجمه: تورج رهنما
دفاع از گرگ ها
آیا کرکس باید (گُل فراموشم مکن)
نوش جان کند؟
از شغال چه انتظاری دارید؟
که برایتان پوست بیندازد؟
از گرگ چه توقعی دارید؟
که دندان هایش را خودش بکشد؟
آخر از چه چیزِ دولتمردان و پاپ ها
خوشتان نمی آید؟
آخر چرا، چرا اینگونه گوسفندوار
به صفحۀ تلوزیون خیره شده اید؟
. . .
آه بره های خام! شما بیشتر به کلاغ ها می مانید
که هر یک چشم انداز دیگری را سد میکند
آری برادری
تنها بین گرگ ها جود دارد:
آنها دست کم با هم راه می روند.
اما شما که ناپختگان را به خشونت می خوانید،
به بستر کاهلی روید و دورغ بگویید!
نه! شما جهان را تغییر نخواهید داد.
محمود درویش / ترجمه: عبدالرضا رضائی نیا
قسمتی از منظومۀ وضعیت محاصره
کشوری بر آستانۀ سپیده دمان،
اسبت را بیدار کن!
و اندک، اندک
بالا بیا!
تا از رویاهایت پیشی بگیری
وآنگاه که آسمان امروز و فردا کرد،
بر صخره ای بنشین،
به آه!
جوزپه اُنگارتّی / ترجمه: احمد پوری
*
شاعر می رود آنجا
آنگاه باز می گردد به روشنایی با آوازهایش
و آنها را می پراکنَد
ازین شعر برای من
چیزی نمی مانَد
مگر آن رازِ نا گشوده.
*
فریادم
چون رعدی
بر طاق نازک آسمان
می خورد،
وحشت زده باز می گردد.
هی تومارو / ترجمه: احمد شاملو
رقت
خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است
و بر قلۀ (یاگامی)
روشنایی به سیاهی می گراید
می پنداشتم مردی دلیرم
اما آستینِ قبای نازکم از اشک نمناک است.
و اما دو غزل از بنده که خیلی منتظر بودم تو این پست به نمایش بذارمشون
این شعر را برای چشمان یک فرشته نوشته ام...
سنگهای یخ زده
دیوانگان در نفسم امشب چون تشنه اند رو به من آوردند
دنبال چشمهای تو می گشتم چشمان من که گریه نمی کردند
با نبض من تمام نفسهایم همراه شب یه سمتِ تو می آیند
تا آخرینشان که نمی خواهم از آسمان بدون تو برگردند
باران گرفته، خواب نمی بینم؟ در آسمان، که آب نمی بینم
آتش گرفته چشمۀ باران ها اما همیشه در نفسم سردند
سنگین، نفس، نفس، نفسم سنگیست یک کوه در گلوی من افتاده ست
این لحظه ها که عمق نفس ها را با سنگهای یخ زده پر کردند
من عاشقم به دستِ تو جان دادم من مرده ام ولی نفسم در توست
دیوانگان در نفسم حالا دنبال چشمهای تو می گردند
در شکار یک خدا هستم
من بی قرار مرگ
بی قرار یک خدا...
با دستهای تیز در شکار یک خدا هستم
و دیده ام که ابرهای سرزمین
در حال گریه اند از فرار یک خدا
*
گم می شود بهشت در غبار اسبِ من
آماده ام، بجنگ مرزدار یک خدا!
*
در خواب دیده ام که کوه های دور من
نزدیک می شوند از کنار یک خدا
بیدار می شوم
و یک عقاب دیده است
بر کوه رد پای استوار یک خدا را
*
آه او چقدر دور
چشمهای من با زجر می کشند
انتظار یک خدا را
*
در نگاه من که دیده اید
در دلم
اینگونه می گذشت روزگار یک خدا
بیشتر از این ادامه نمیدم. . .
